حكيم ابوالقاسم فردوسى
291
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
فراوان بلشكر مرا ديدهء * نبرد مرا هم پسنديدهء همانا كه گوپال بيش از هزار * گرفتى ز دست من آن نامدار سرش ويژه گفتى كه سندان شدست * بر و ساعدش پيل دندان شدست من آورد رستم بسى ديدهام * ز جنگ آوران نيز بشنيدهام برخمش نديدم چنين پايدار * نه در كوشش و پيچش كارزار همى هر زمان تيز و جوشان بدى * بنوّى چو پيلى خروشان بدى برآشفت پيران به دو گفت بس * كه ننگست ازين ياد كردن بكس نه از يك سوارست چندين سخن * تو آهنگ آورد مردان مكن تو رفتى و نستيهن نامور * سپاهى بكردار شيران نر كنون گيو را ساختى پيل مست * ميان يلان گشت نام تو پست چو زين يابد افراسياب آگهى * بيندازد آن تاج شاهنشهى كه دو پهلوان دلير و سوار * چنين لشكرى از در كارزار ز پيش سوارى نموديد پشت * بسى از دليران تركان بكشت گواژه بسى باشدت با فسوس * نه مرد نبردى و گوپال و كوس [ آمدن پيران از پى كىخسرو ] سواران گزين كرد پيران هزار * همه جنگجوى و همه نامدار بديشان چنين گفت پيران كه زود * عنان تگاور ببايد بسود شب و روز رفتن چو شير ژيان * نبايد گشادن بره بر ميان كه گر گيو و خسرو بايران شوند * زنان اندر ايران چو شيران شوند نماند برين بوم و بر خاك و آب * وزين داغ دل گردد افراسياب بگفتار او سر بر افراختند * شب و روز يك سر همى تاختند نجستند روز و شب آرام و خواب * وزين آگهى شد بافراسياب چنين تا بيامد يكى ژرف رود * سپه شد پراگنده چون تار و پود بنش ژرف و پهناش كوتاه بود * به دو بر برفتن دژ آگاه بود نشسته فرنگيس بر پاس گاه * بديگر كران خفته بد گيو و شاه فرنگيس زان جايگه بنگريد * درفش سپهدار توران بديد دوان شد بر گيو و آگاه كرد * بران خفتگان خواب كوتاه كرد به دو گفت كاى مرد با رنج خيز * كه آمد ترا روزگار گريز ترا گر بيابند بىجان كنند * دل ما ز درد تو پيچان كنند مرا با پسر ديده گردد پر آب * برد بسته تا پيش افراسياب و زان پس ندانم چه آيد گزند * نداند كسى راز چرخ بلند به دو گفت گيو اى مه بانوان * چرا رنجه كردى بدينسان روان تو با شاه بر شو به بالاى تند * ز پيران و لشكر مشو هيچ كند جهاندار پيروز يار منست * سر اختر اندر كنار منست به دو گفت كىخسرو اى رزمساز * كنون بر تو بر كار من شد دراز ز دام بلا يافتم من رها * تو چندين مشو در دم اژدها بهامون مرا رفت بايد كنون * فشاندن بشمشير بر شيد خون